
برنگیرم پرده ناسنجیده از رخسار عشق
دیده هر کس ندارد طاقت دیدار عشق
عالم از تدبیر ما جوید گشاد کار خویش
من به صد تدبیرعاجز مانده ام درکار عشق

گويند که هم صحبتی حور خوش است
هجران و وصال و عشق پر شور خوش است
اما من از عشق و وصل تو فهميدم
آواز دهل شنيدن از دور خوش است

از طعنه جاهلان نخواهم ترسيد
بر خنده اين زمانه خواهم خنديد
من بر سر عشق پاک خود ميمانم
تا کور شود هر آنکه نتواند ديد

نمای اول
خب زندگی این جوریه دیگه. پستی بلندی داره. مهم نیست که امروز داری از تنهایی دق می کنی! و هیچ کس سراغت رو نمی گیره. باید قوی باشی فردا حتما این تنهایی فرار می کنه از روزگارت! فردا هم فرار نکنه حتما پس فردا فرار می کنه!!! ممکنه فرداها کسی کاری داشته باشه که تو بتونی براش انجام بدی(!) اون موقع حتما سراغت رو می گیره و تو از تنهایی در میای!!!
نمای دوم
خب زندگی این جوریه دیگه.ادما با هم فرق دارن. مهم نیست که امروز رییست بهت می گه: "این موضوع کاری مهم فقط بین خودمون دو تا بمونه" خیلی هم تاکید می کنه که یه وقت به همکارای دیگه نگی اما فردا اون رو برای دیگران بازگو می کنه و این وسط تو رو ضایع می کنه! اشکال نداره!بالاخره رییسه دیگه!تجربه اش از تو بیشتره!
نمای سوم
خب زندگی این جوریه دیگه.مهم نیست که همکارایی که تا دیروز باهات خیلی خوب بودن وقتی یه سوء تفاهم پیش میاد سریع موضعشون رو نسبت به تو تغییر می دن. هیچ وقت هم به خودشون زحمت نمی دن تا اصل ماجرارو از خودت بپرسن! ادمیزاده دیگه! می خواد دهن بین باشه! تو باید سعی کنی اجتماعی باشی و به روی خودت نیاری!
نمای چهارم
خب زندگی این جوریه دیگه. کسی که یه عمر دوستش داشتی اما تو اوج وابستگیت بهت توجه نکرد و ترکت کرد بعد از چند سال درست وقتی که تو داری یه زندگی احساسی جدید رو بعد از سال ها گریه و دلتنگی تجربه می کنی از راه می رسه و دنیای تازه ساخته ات رو زیرو رو می کنه!باید بهش حق بدی! اخه می دونی که نباید احساسات دیگران رو جریحه دار کنی!!!
نمای اخر
ببین دوست من! زندگی ما ادما پره از یه عالمه"این جوریه دیگه" ها !
نمیگم نادیده بگیرشون و فقط مثل ادمای ساده لبخند بزن و دنیا رو صورتی ببین.فقط می تونم بگم همه این ها رو بررسی کن. وجودشون رو بپذیر. براشون راه چاره های مناسب پیدا کن. به زندگی ات ادامه بده.خودت باش.فقط خودت باش! با زندگی باید ساخت نه این که باهاش مقابله کرد!
ما آدما همیشه صداهای بلند می شنویم ،پررنگ ها رو می بینیم ،وکارهای سخت و دوست داریم ! غافل از اینکه خوب ها آسون میان ،بیرنگ می مونن ،بیصدا می رن

کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما
بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما
تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟
زناله سحر و گریه شبانه ما
چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه
جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما
نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است
زسوز سینه بود گرمی ترانه ما
چنان زخاطر اهل جهان فراموشیم
که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما
به خنده رویی دشمن مخور فریب رهی
که برق خنده کنان سوخت آشیانه ما.
رهی معیری

بعد از تو
ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمی گفت، هیچ چیز بجز آب، آب، آب
در آب غرق شد.
بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و بصدای زنگ، که از روی حرف های الفبا بر می خاست
و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی، دل بستیم.
بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میزها
به پشت ها میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم، رنگ ترا باختیم، ای هفت سالگی.
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو ما تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب، و با قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم.
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
و داد کشیدیم:
"زنده باد
مرده باد"
و در هیاهوی میدان، برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند، دست زدیم.
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلب هامان
در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم.
بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم
و مرگ، زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید
و مرگ، آن درخت تناور بود
که زنده های اینسوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می بستند
و مرده های آن سوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ می زدند
و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش، ناگهان چهار لاله ی آبی
روشن شدند.
صدای باد می آید
صدای باد می آید، ای هفت سالگی
برخاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند.
چقدر باید پرداخت
چقدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت؟
ما هرچه را که باید
از دست داده باشیم، از دست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتادیم
و ماه، ماه، ماده ی مهربان، همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
و برفراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
چقدر باید پرداخت.
فروغ فرخ زاد
پاییز را دوست دارم
پاییز را دوست دارم....
به خاطر غریب و بی صدا آمدنش
به خاطر رنگ زرد دیوانه کننده اش
به خاطر خش خش گوش نواز برگهایش
به خاطر صدای نم نم باران عاشقانه اش
به خاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
به خاطر بوی مست کننده ی خاک باران خورده ی کوچه ها
به خاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
به خاطر شبهای سرد و طولانی اش
به خاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
به خاطر معصومیت کودکی ام
به خاطر نشاط نوجوانی ام
به خاطر تنهایی جوانی ام
به خاطر اولین نفسهایم
به خاطر اولین گریه هایم
به خاطر عشقم
به خاطر دوباره متولد شدن
به خاطر رسیدن به نقطه ی شروع سفر
به خاطر یک سال دور تر شدن از آغاز راه
به خاطر یک سال نزدیک شدن به پایان راه
به خاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم به خاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم
Life is like a piano , white keys are happiness and black keys are sadly , when press this black and white keys ,
its life music
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
دمی می آید و بازدمی میرود.
اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

دانستنیها
اینجوری میشی اخر
حالا اگه خواستی بخون

مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند
هر انسان تا 8 دقیقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است
قلب میگو در سر آن واقع است
حس بویایی مورچه با سگ برابری می كند
قلب وال در هر دقیقه فقط 9 بار می زند
چشم انسان معادل یك دوربین 135 مگا پیكسل عمل می كند
سرعت عطسه یك انسان برابر است با 160 كیلومتر در ساعت
شما نمیتوانید با حبس کردن نفستان خودکشی کنید
ستاره دریایی مغز ندارد
روز تولد شما حداقل با 9 میلیون نفر دیگر یکی است
قلب انسان میتواند خون را 10 متر به بیرون پرتاب کند
فقط یک نفر از یک میلیارد نفر بیش از 116 سال عمر میکن
تنها غذایی که فاسد نمیشود عسل است
اسم تمام قارهها با همان حرفی که آغاز شده است پایان میابد
محال است که آرنجتان را بلیسید
داوینچی همزمان با یك دست می نوشت و با یك دست نقاشی می كرد
اگر تمام رگ های خونی را در یک خط بگذاریم تقریبا 97000 کیلومتر می شود
بیشترین ضربان قلب را قناری ها با1000بار در دقی
هر تکه کاغذ را نمی توان بیش از 9 بار تا کرد
امریکا تا 50 میلیون سال دیگر دو نیم خواهد شد
عدد 2520 را می توان بر اعداد 1 تا10 تقسیم نمود بدون آنکه خارج قسمت کسری داشته باشد
یک لیتر سرکه در زمستان سنگین تر از تابستان است
برابر مردمی که امروزه بر سطح زمین زندگی می کنند در زیر خاک مدفون شده اند
آیا می دانید ۶۰٪ از ماهواره های جهان نظامی و ۴۰٪ بقیه غیرنظامی است
اگر جمعيت چين به شكل يك صف از مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر سرعت توليد مثل هيچوقت تمام نخواهد شد
چشمهاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است
گر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فرياد بزنيد، انرژي صوتي لازم براي گرم كردن يك فنجان قهوه را توليد كردهايد
هيچوقت نميتواني با چشمان باز عطسه كني
اگر سر سوسک را قطع کنید مشاهده می کنید که چهارده الی بیست روز زنده می ماند
ارتفاع برج ایفل در طول سال بر اثر گرما و سرما شانزده سانتی متر تغییر می کند
خطوط هوایی آمریکا با کم کردن فقط یک زیتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفهجویی کند
دهان انسان روزانه یک لیتر بزاق تولید میکند
فقط با از دست دادن یک درصد از آب بدن، احساس تشنگی میکنیم
آيا ميدانستي که زرافه تار صوتي ندارد و لال است و نميتواند هيچ صدايي از خود در آورد
آيا ميدانستي که روباهها همه چيز را خاكستري ميبينند
آيا ميدانستي که قدرت بينايي جغد 82 برابر قدرت ديد انسان است
آيا ميدانستي که وزن اسكلت انسان بالغ سيزده تا پانزده كيلوگرم است
آيا ميدانستي که ميزان انرژي كه خورشيد در يك ثانيه توليد ميكند ، براي توليد برق مورد نياز تمام كشورهاي جهان به مدت يك ميليون سال كافي است
آيا ميدانستي که در برج ايفل دو ميليون و نيم پيچ به كار رفته است
آيا ميدانستي که طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست
سگ دانا
یک روز سگ دانایی از کنارِ یک دسته گربه میگذشت.
وقتی نزدیک شد و دید که گربهها سخت با خود سرگرماند و اعتنایی به او ندارند، ایستاد
.
آنگاه از میانِ آن دسته یک گربه ی درشت و عبوس پیش آمد و گفت:
«ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد
سگ چون این را شنید در دلِ خود خندید و از آنها روبرگرداند و گفت: «ای گربههای کورِ ابله، مگر ننوشتهاند و مگر من و پدرانم ندانستهایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت میبارد موش نیست بلکه استخوان است

مترسک
یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شدهای
گفت: لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمیشوم
دمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چونکه من هم مزة این لذت را چشیدهام
گفت «فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند
آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد
هنگامی که باز از کنارِ او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه می سازند
شما بهترینید 
اگر از شرایط زندگی خود راضی نیستید و یا اگر فکر می کنید همه چیز بر وفق مراد شما نیست بهتر است نگاهی به متن زیر بیندازید
به نکتههاى زير توجه کنيد:
اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستيد، قدر سلامتى خود را بدانيد زيرا يک ميليون نفر تا يک هفته ديگر زنده نخواهند بود.
اگر تاکنون از آسيبهاى جنگ،
تنهايى در سلول زندان، عذاب شکنجه،
يا گرسنگى در امان بودهايد،
وضعيت شما از وضعيت 500 ميليون نفر در دنيا بهتر است.
اگر میتوانيد بدون ترس از زندانى شدن يا مرگ، وارد مسجد (يا کليسا) شويد،
وضع شما از ٣ ميليون نفر در دنيا بهتر است.
اگر در يخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،
اگر کفش و لباس داريد،
اگر تختخواب و سرپناهى داريد،
در اين صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستيد.
اگر در بانکى حساب داريد، و اگر در جيبتان پول داريد،
شما به ٨٪ مردم دنيا که چنين شرايطى دارند تعلّق داريد.
اگر شما اين نوشته را میخوانيد، از سه خوشبختى بهرهمند هستيد:
1- يک کسى به فکر شما بوده است.
2- شما به 200 ميليون نفرى که قادر به خواندن نيستند تعلّق نداريد.
3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنيا هستيد که کامپيوتر دارند.
به قول يکنفر:
طورى کار کنيد که انگار نيازى به پول نداريد،
طورى عشق بورزيد که انگار هرگز آزرده خاطر نشدهايد،
طورى برقصيد که انگار هيچکس شما را نمیبيند،
طورى آواز بخوانيد که انگار هيچکس صداى شما را نمیشنود،
و بالاخره طورى زندگى کنيد که انگار زمين، بهشت است.
وهمیشه خدا را شکر کنید
